مکس ریشتر: «می‌خواهم به بنیان‌ها برسم»

کسانی که در ایران سریال تبو (Taboo) را دنبال کرده‌اند، حتماً از موسیقی متن درجه یک آن حظ کرده‌اند. مکس ریشتر ساخت ده‌ها موسیقی متن سریال و فیلم را در کارنامۀ خویش دارد. در ادامه سلسله گفت‌و‌گوهایمان، پس از گفت‌و‌گوی با هرتسوگ و دیوید لینج، به‌سراغ مکس ریشتر می‌رویم. با روزچین همراه باشید.

مکس ریشتر و رنگ موسیقی

آقای ریشتر، موسیقی‌ شما چه رنگی است؟
(می‌خندد) خب، سؤال جالبی است؛ هر آهنگی فرق دارد، ولی تا مدت‌ها رنگ آبی به‌نوعی مذهب من بود، حتی در دوران کودکی هم علاقۀ زیادی به این رنگ داشتم. البته احتمالاً این قضیه کاملاً شخصی باشد، نه؟ هرکسی ارتباطی منحصر‌به‌فردی با دنیای پیرامونش برقرار می‌کند. البته من سینستزی ندارم (سینستزی حالتی است که در آن یک محرک حسی احساس دیگری را در فرد به‌وجود آورد؛ مثل استشمام بویی خاص که مزه‌ای ویژه در ذهن تداعی کند؛ مثلاً برخی بوها حس شیرینی در ذهن تداعی می‌کنند)، ولی شنیدن موسیقی‌های پر شور چیزی بیش از درگیرکردن حس شنوایی صرف است. وقتی در کنسرتی در حال گوش‌دادن به نوعی موسیقی عالی هستید، فقط گوش‌ها و حس شنوایی‌تان درگیر نمی‌شود، تمام حس‌ و کل بدنتان درگیر آن موسیقی می‌شود، نه؟ چنین موسیقی‌ای شما را با خود می‌برد و همه حس‌هایتان با هم ترکیب می‌شوند. این همان موسیقی است که من در پی‌اش هستم.
فکر می‌کنید مخاطبانتان هم در کارهایتان به‌دنبال چنین چیزی هستند؟
نکته اینجاست که من به موسیقی به‌عنوان نیمی از گفت‌و‌گو نگاه می‌کنم؛ آنچه من ساخته‌ام تنها نیمی از این گفت‌و‌گو است و نیم دیگرش کسی است که به این موسیقی گوش می‌کند؛ شنونده داستان خودش و اتفاقاتی را که در زندگی تجربه‌کرده است، موسیقی‌های دیگری را که دوست دارد و … به داستان موسیقی من می‌آورد و اینگونه به نوعی کار مرا تکمیل می‌کنند. بعد این واکنش فوق‌العاده را می‌بینید؛ درست درجایی که آهنگی که من ساخته‌ام با شنونده تعامل می‌کند و چیزی جدید خلق می‌شود. این برخورد اثر و مخاطب و تعامل آن‌ها با هم برای من بسیار فوق‌العاده و هیجان‌انگیز است.

«موسیقی زبان اول من است و وقتی می‌خواهم پیامی را منتقل کنم، دست به دامن موسیقی می‌شوم»

خب، پس وقتی شما قطعه‌ای مثل «خواب» را می‌نوازید و مخاطب اثر هم واقعاً در خواب است، چنین تعاملی چگونه اتفاق می‌افتد؟
خب، این تعامل، تعامل جالبی است. آلبوم «خواب» ۸ ساعت موسیقی کلاسیک است و وقتی اجرا می‌شود مخاطبان آن در خواب هستند، نکته جالبی که حین ساخت این آلبوم تجربه کردم این بود که تصور ما از اهمیت خواب و بیدار بودن کمی عجیب است. معمولاً اینگونه تصور می‌کنیم که وقتی بیداریم یعنی روشنیم و وقتی می‌خوابیم مغزمان خاموش می‌شود، ولی حین خواب واقعاً خاموش نیستیم. حین خواب اتفاقات زیادی در مغزمان رخ می‌دهد.
در برلین به کنسرت «خواب» شما رفتم و افراد زیادی به من می‌گفتند «اگه تو این کنسرت خوابت نبره، واقعاً حوصله‌ات سر میره»، ولی من در خواب رویایی درباره آهنگی که می‌نواختی دیدم.
(می‌خندد) درسته، حتی وقتی هم خواب هستید مغزتان با محیط پیرامون تعامل دارد. فقط نوع تعامل فرق دارد و همین موضوع برای من بسیار هیجان‌انگیز است.
پس چه چیزی موسیقی را برای مکس ریشتر خسته‌کننده می‌کند؟
سؤال سختی است! منظورم این است که موسیقی‌های مختلفی و متعددی وجود دارد که به آن‌ها گوش نمی‌کنم. نمی‌خواهم کسی را ناراحت کنم، ولی موسیقی‌هایی را که به جریان اصلی موسیقی دنیا تبدیل شده‌اند دوست ندارم، در واقع حس می‌کنم این نوع موسیقی محصولی صنعتی است. ولی البته این نوع موسیقی هم موسیقی معتبری است که راه متفاوتی برای خلق اثر هنری انتخاب کرده است، ولی من این راه و نتیجۀ آن را دوست ندارم.
می‌توان گفت که موسیقی شما، که اغلب بسیار مفهومی است، در واقع واکنشی به این موضوع است؟
آنچه مرا به ساختن یک قطعه موسیقی وا می‌دارد این است که حرفی برای گفتن دارم. می‌خواهم چیزی بگویم. به نکته‌ای اشاره کنم. از‌آنجایی‌که من آهنگ‌سازم، موسیقی زبان اولم می‌شود و وقتی می‌خواهم چیزی بگویم، دست به دامن موسیقی می‌شوم. در واقع نکته‌ای که درباره آلبوم دفترهای آبی، که این ماه دوباره منتشر می‌شود، وجود دارد این است که من اینگونه زبانم را ساده‌سازی می‌کنم.
منظورتان چیست؟
خب، من سابقۀ کانسرواتوار دارم. در آن فضا تصور می‌شود پیچیدگی و موسیقی خوب در هم تنیده هستند؛ یعنی موسیقی خوب موسیقی‌ای است که پیچیده و درکش سخت باشد. این جور موسیقی‌های آکادمیک حسی در مخاطب ایجاد می‌کند که انگار کسی دارد برایش سخنرانی می‌کند، چون این گونه موسیقی‌ها اطلاعات زیادی به مخاطب می‌دهد و مخاطب مجبور است به‌شکلی این اطلاعات را رمزگشایی کند و بفهمد. به همین دلیل احساس می‌کردم در چنین فضایی نمی‌توانم کار کنم. سعی می‌کنم در موسیقی‌ام جایی برای مخاطب و شنونده خالی بگذارم. تجربۀ موسیقی کانسرواتوار برایم راضی‌کننده نبود، چون به‌دنبال راهی برای ساخت زبانی بودم که ساده و سرراست باشد. البته این حرفم به این معنا نیست که الزاماً موسیقی‌ام ساده است، بلکه سعی می‌کنم ظاهری ساده به موسیقی‌ام بدهم.
آقای ریشتر به نظرتان این همان چیزی است که درباره موسیقی کلاسیک تغییر کرده است؟ این ژانر از موسیقی به‌تدریج تکامل یافته است و حالا راه‌های مختلف بسیاری برای گوش‌دادن به موسیقی کلاسیک خارج از فضای سنتی این موسیقی وجود دارد.
همۀ شیوه‌های گوش‌دادن به موسیقی کلاسیک که سبب شده است فیس و افاده این نوع موسیقی از بین برود مرا هیجان‌زده می‌کند. کارهایی که آهنگ‌سازان مختلفی مثل جانی گرین‌وود، تونی براکستون و افراد دیگر که در حال کار با گروه‌های ارکستر هستند برای من جذاب است.
جف میلز…
بله دقیقاً؛ اتفاقات زیادی در حال رخ‌دادن است و این بسیار هیجان‌انگیز است. منظورم این است که شاید دیگر مجبور نباشیم دربارۀ موسیقی کلاسیک صحبت کنیم، چون دیگر این موانع اجتماعی و اخلاقی وجود نخواهند داشت. مثلاً در پروژه «صداها و بینش‌ها»، که آن را در باربیکن برنامه‌ریزی کرده‌ایم، چیزهای زیادی به دست آورده‌ایم، چیزهایی بسیار متنوع. در این پروژه ارکستر سوریه‌ای لندن را داریم، گروه موسیقی جدیدی به اسم کولین استتسون را داریم که در واقع یک گروه موسیقی متال است. موسیقی‌های الکترونیک زیادی داریم و چیزهای متفاوت زیادی داریم که با هم کار می‌کنند.
زمانی گفتید حین ساختن یک قطعه ‌موسیقی در واقع سعی می‌کنید تصویری تام و تمام به شنونده ارائه دهید، دنیایی کامل. معتقدید که تنوع جزئی اساسی از این تصویر محسوب می‌شود؟
یک جورایی! در واقع به‌نوعی سعی می‌کنم با استفاده از حداقل‌ها به حداکثرها دست یابم. اکولوژی نُت‌ها، در واقع سعی می‌کنم به جای اینکه مجموعه‌ای از نُت‌های زیاد خلق کنم، هر نُت جایگاه و شخصیت خود را داشته باشد و کار ویژه خودش را بکند. تصور می‌کنم پنهان‌شدن پشت کوهی از کارها و نُت‌ها برای آهنگ‌سازان همیشه اغواکننده است؛ متوجه منظورم می‌شوید؟ سعی‌ام بر این است که به بنیان‌ها برسم. نکتۀ هیجان‌انگیز دربارۀ آهنگ‌سازی برای من این است که در آن می‌توانی اثر، صدا و ضربان‌ قلب منحصر به فرد سازنده هر آهنگ را در اثر ببینی.
«نیلز فرهم» هم همین عقیده را دارد؛ این که بشنوی مخاطب بدون اینکه بداند آهنگ اثر توست، با شنیدنش بگوید این آهنگ فلانی نیست؟
دقیقاُ، این همان چیزی است که در پی آن هستم: اصالت. انجام کارهایی که طبیعی به نظر بیایند و انتخاب‌هایی که حسی اصیل و واقعی داشته باشند. معتقدم نمی‌توانید صدایی شبیه خودتان درآورید. (می‌خندد) هنرمندان زیادی هستند که من کارهای‌شان را تحسین می‌کنم؛ گوش‌دادن به کارهای چنین هنرمندانی مرا به فکر وا می‌دارد. به نظرم، کار خلاقانه در واقع تلاشی برای فهم زندگی و معنای آن است.

منبع

این مقاله را در شبکه‌های اجتماعی بازنشر دهید
Share

افزودن دیدگاه