دیوید سداریس: «درباره امروز چه می‌توان نوشت؟»

پیش‌ از‌ این گفت‌و‌گوهایی را از دیوید لینچ، ورنر هرتزوگ، وودی آلن، مکس ریشتر، پیتر دینکلیج، آنتونی هاپکینز و آنتونیو باندراس به اشتراک گذاشته‌ایم. در ادامۀ این رسته این گفت‌و‌گو‌ها را با دیوید سداریس ادامه می‌دهیم. کتاب‌خوان‌ها نام او را از کتاب خواندنی بالاخره یه روزی قشنگ حرف می‌زنم حتماً به یاد دارند. با روزچین همراه باشید.

گفت‌وگو با دیوید سداریس

آقای دیوید سداریس امروز برای شما چقدر بامزه بود؟

وقتی از مونیخ دیدن کردم خیلی بهم خوش‌گذشت. خیلی خنده‌دار بود وقتی که سعی کردم با مردم آلمانی حرف بزنم؛‌ اما امروز تا این لحظه،‌ چیزی به معنای حقیقی خنده‌دار اتفاق نیفتاده است. اما چه کسی می‌داند هنوز وقت داریم!

از کسانی که همیشه از شما انتظار شوخی و بامزه بودن دارند به ستوه نمی‌آیید؟

می‌دانید، دیشب در حال امضا دادن با کسی صحبت می‌کردم و در واقع هیچ چیز خنده‌داری نگفتم. من فقط از آن‌ها دربارۀ محل زندگی‌شان سؤال می‌کردم و آن‌ها یکسر به همه چیز می‌خندیدند و من فکر می‌کنم که گاهی اوقات مردم به خود می‌گویند که قرار است بخندیم؛‌ بنابراین می‌خندند چون به خود قبولانده‌اند که باید چیزی شاهد چیز خنده‌داری باشند.

آیا وقتی مردم هنگامی که در اطراف شما هستند تلاشی برای بامزه بودن دارند؟

بله البته؛ اما همیشه موجب خنده من نمی‌شوند. نزدیک به پنج‌سال پیش،‌ یک تور به آمریکا داشتم و می‌بایست تقریباً به چهل شهر سر می‌زدم. هنگامی که مردم از من درخواست امضا برای کتابشان کردند،‌ از آن‌ها خواستم لطیفه‌ای بگویند. مشکل اینجا بود که کتاب را امضا می‌کردم و چند دقیقه‌ای با هم صحبت می‌کردیم. بعد از امضا گفتند: «اوه،‌ صبر کن، می‌خواهیم لطیفه‌ای بگویم. روزی یک سیاه‌پوست و یک چینی … اوه نه چینی بود یا ژاپنی؟ درسته، ‌یک سیاه‌پوست و یک آسیایی و یک مرد یهودی با هم به بانک رفتند یا نه،‌ فکر کنم به دفتر پست می‌رفتند!!؟» و به همین منوال طولانی می‌شد و من مجبور می‌شدم که به این لطیفه‌گویی‌ها پایان دهم!

در آخر موفق به شنیدن لطیفه‌ای بامزه‌ شدید؟

تفاوت بین یک اتومبیل کامارو و نعوظ چیست؟ من کامارو ندارم [می‌خندد] بیاید این‌گونه بیان کنیم که به نظر بیاید که در‌حال‌حاضر جسم شما نعوظ شده است. بگذارید لطیفه‌ای دیگر بگویم: …

حتی اگر این‌گونه نباشد،‌ همین ارتباطات روزمره هستند که اثر غیرداستانی شما را شکل می‌دهند.

گاهی اوقات بهترین چیزها حاصل اتفاقات خیلی مهم و بزرگ نیستند، احساس می‌کنم اگر شیوه زندگی شما خیلی ماجراجویانه باشد، شما تنها زمانی مشخص برای توجه کردن دارید به کاری که مشغول به انجام آن بوده‌اید، برایتان عادی شود و دیگر همه حواستان در پی آن نباشد. زمانی که در تور به سر می‌برم،‌ در پایان روز با خود می‌گویم: «راجع به امروز چه می‌توان نوشت؟»  قرار است با صدها نفر در یک روز دشوار سوار دو هواپیما شوم. اما این تنها زمانی اتفاق می‌افتد که همه‌چیز برایتان تازگی دارد، اما زمانی می‌آید که همه چیز عادی می‌شود و دیگر آن طور که باید و شاید دقت نمی‌کنید.

آیا واقعاً سفرهای کوتاه‌مدت را به خاطر می‌سپارید؟

یک بار مردی را در هواپیما ملاقات کردم، او با من شروع به صحبت کرد در‌حالی‌که یک کیسه پلاستیکی پر از سکه‌ یورو داشت. او گفت به من در اینترنت پولِ خرد می‌خرم. می‌توانم یک سکه به ارزش یک یورو را با هشتاد سنت بخرم چون مردم به تعطیلات می‌روند و جیب‌هایشان پر از پولِ خرد می‌شود،‌ به خاطر همین به سایت ebay می‌روند و آن‌ها را می‌فروشند. پس این مردم اینترنتی پول خرد می‌خرند و با کیسه‌های پر از پول خرد به تعطیلات می‌رود. هیچ کس نمی‌خواهد همه‌چیز را در مورد یک شخص بداند.

از دست ندهید:  رایدلی اسکات: نمی‌توانید سواری راحتی داشته باشید

دست بردار…

البته که می‌خواهند بدانند![می‌خندد] و اگر به رستوران بروید و برای مثال حساب او سی‌وهشت یورو شده باشد، به صورت خرد‌خرد پول را پرداخت می‌کند، پس به شکلی خنده‌دار است. اگر تو با من مصاحبه نمی‌کردی و تصادفاً همدیگر را دیده بودیم، تا الان من ۳۰ سؤال از شما پرسیده بودم و شما با خود فکر می‌کردید این مرد مشکل دارد؟ چرا اینقدر از من سوال می‌پرسد؟ مردم دوست دارند که جذاب به نظر برسند،. مردم عاشق این هستند که به سؤالات پاسخ دهند تا راجع به خودشان حرف بزنند. البته بستگی دارد، چند کلمه‌ حرف زدن در یک هواپیما با مصاحبه کردن خیلی فرق دارد. به نظر من باید بدانید چه چیزی را پیش خودتان نگاه می‌دارید.

گاهی اوقات وقتی خیلی نمی‌دانم، راحت‌تر هستم… هیچ‌کس نمی‌خواهد همه چیز را در مورد یک شخص بداند. منظورم این است که من همه‌چیز را حتی در مورد دوستم هیو، ‌نیز نمی‌خواهم بدانم. احتیاج ندارم از همه‌چیز در مورد او خبر داشته باشم!

مردم هنوز شما را به تعجب وامی‌دارند؟

بعضی وقت‌ها. چیزی که از ذهنم گذشت این است که دوستی در انگلیس دارم. با هم بیرون می‌رفتیم تا آشغال جمع کنیم. و این چیزی‌ است که سال‌ها موضوع صحبت ما را تشکیل می‌دهد. ولی زمانی فهمیدم که به برکسیت رأی داده است! سعی کردم بدانم چرا این کار را کرده است. نفهمیدم. ولی تلاش کردم پس واضح است که این موضوع برای من عجیب بوده است… اما زمانی من کاری می‌کنم که برای مردم شوک‌آور باشد.

مثلاً چه کارهایی؟

شبی در جلسه کتاب‌خوانی خانمی را ملاقات کردم. او در جایی کار می‌کرد،‌ قهوه درست می‌کرد، در کودکی زبان فرانسه را فراگرفته بود اما هیچ‌گاه به فرانسه سفر نکرده بود. پس به او گفتم: «می‌خواهم برای شما بلیتی به فرانسه بخرم،‌ و این کار را کردم!» فکر‌ می‌کنم در زندگی لحظه‌ای اتفاق می‌افتد که در باز می‌شود و مجبور می‌شوید که در آن وارد شوید.

جدا؟

بعداً با او صحبت کردم و او گفت وقتی که فرانسه بودم واقعاً دوست داشتم به خانه برگردم. هر روزی که می‌گذشت آرزو می‌کردم که در خانه باشم، در‌ نوادا جلوی درِ خانه. دوست‌پسرم مرا از فرودگاه به خانه آورد و ما مستقیم به والمارت رفتیم،‌ به‌سرعت یک بطری جک دنیلز خریدیم. انتظار داشتم به فرانسه بروم و بگوید: «دیگر برنمی‌گردم و می‌خواهم اینجا بمانم. می‌خواهم زندگی خود را تغییر دهم.» چراکه اگر من جای او بودم همین کار را می‌کردم.

با توجه به تعریفی که شما از زندگی دارید،‌ آسان است که بتوان در این نوع از زندگی جا افتاد.

بله، این نیازمند شخصیت خاصی است… به نظرم. نمی‌توانید بگویید: «خب دوسال دیگر از در وارد می‌شوم، من این کار را خواهم کرد، مقداری پول پس‌انداز می‌کنم… زیرا تا آن زمان در بسته می‌شود. خیلی خوش‌شانس بوده‌ام که توانسته‌ام از در وارد شوم،‌ زیرا در آن زمان چیزی در شخصیت من جلوی ترسم را می‌گرفت. امروز داشتم با هیو صحبت می‌کردم،‌ واقعاً دوست دارم به آلمان نقل مکان کنم. می‌خواهم امتحال کنم. نمی‌خواهم که یک جا بنشینم و تمام شوم. عاشق حرکت هستم. یک نوعی ماجراجویی و احساس خیلی خوب است که به ناگاه وسایلت را جمع کنی و بروی‌، می‌دانی… من هر کاری را می‌خواهم می‌توانم انجام دهم.

منبع

این مقاله را در شبکه‌های اجتماعی بازنشر دهید
Share

افزودن دیدگاه